پارک ارم
عسلک مامان بعد کلی دوندگی تو روز بلاخره حاظر شدیم بریم مهمونی خدیجه
گلکم فکر نمیکردم اینقدر شجاع باشی همه بازی ها رو خودت تنهایی بازی کردی حتی تاب سواری
اما بابایی چون تو رو برای بازی کردن برده بود من کمتر پیشتون بودم ندیدم که چقدر بازی کردی
خوب دیگه مامانی من هم نیاز به تفریح داشتم برای همین بابایی تو رو برد برای بازی اما همه
اتفاق های افتاده رو برام تعریف کرد اولش
فکر کردم داره شوخی میکنه اما یکی دو تا از بازی ها همراهتون اومدم دیدم همش واقعی بوده وخیلی
خوشحال شدم وبه خودم بالیدم که دخملک شجاعی دارم حیف که بابایی حوصلش نگرفت که دوبینو
ببره ازت عکس بگیره اما من چندتایی ازت عکس گرفتم
راستی نازکم تا لحظه اخر از کنا هر وسیله ی بازی که رد میشدیم همش میگفتی باز بازی باز بازی.......
ساعت دو بالاخره راضی شدیم بیایم خونه وشیطونکم اونقدر خسته شده بودی که تا تو ماشین نشستیم
زود خوابیدی اما چه فایده دخملک نازم شب تب کردی تا صبح همش تو خواب یا ناله کردی یا حرف زدی
چند بارم بهت دارو دادم کمی خوب میشدی اما دوباره تبت بالا میرفت حتی من خودم هم حالم بعد شده
بود از سردرد شدید نمیتونستم بخوابم حتی امروزم همش سردرد داشتم تا اینکه مامانی اینا برای شام
امدن من کمی حالم بهتر شد بعد از شام هم کمی رفتیم بیرون وبرای تو گلکم دارو خریدیم
سر فرصت عکسای پارکو برات میذارم چون خیلی دیر وقته توهم همش تو خواب ناله میکنی


پارک ارم
